|
سراینده ی شعر و دکلمه از : فریال عالم شناس
وصل یزدان
ماورا در انحصار گفت نيست آنقدر ها گفتن از او مفت نيست من دمادم ذكر ياحق مي كنم روح را بر كوه ملحق ميكنم در وجود بي كران ترديد نيست با وجود شبهه اي اميد نيست اعتقادم بر وراي ماوراست مثل آن تنزیل وحی در حراست نور را بر هر كسي مقدور نيست ديدن نا ديدني ها زور نيست روح را بايد كه تطهيرش كني از جواني رفته تا پيرش كني وصل با حق راحت درويش نيست راحتي در راه تو در پيش نيست اتصال حق برايم آرزوست در توصل جان من در جست و جوست روز ها را طي بطلان مي كني ناگهان ذكري ز قران مي كني لحظه هايت لحظه ي تكرار نيست در جهالت فرصت انكار نيست من ز عين الشمس حاجت ديده ام نور حق را در عبادت ديده ام در نيايش ذهن ما مشغول شد فاعلي در فعل خود مفعول شد كاسه ي صبرم دگر لبريز گشت ذولفقاران بر تزلزل تيز گشت بال ارواحان به پرواز آمده ست كودك در خود به ما باز آمده ست ما سراسر راه قرآن مي رويم هر رهي گويد به ما آن مي رويم چون كه طي العرض عاشق بودن است شرط معشوقي به لايق بودن است از بد قسمت تشكر مي كنيم قسمتي ديگر تصور مي كنيم در تجسم روح ما تسخير نيست آن بدي در بعدي از تصوير نيست كهكشان راهي به مقصد مي شود چشم سوم بر بدي سد مي شود در بصيرت حالتي از كبرياست مرد باهر در تبلور بي رياست راه وصل اما طريقي مشكل است چون نه در ظاهر ميان آن دل است در تظاهر عابدان را شوق نيست عبد عابد گردنش را طوق نيست او به پنهان جاري انوار شد در تمسك روزيش انبار شد در مساجد حرمت تكريم نيست بين آنان از جهالت بيم نيست جهل خود را از مهم افزون كنيد جامه را از غم غريق خون كنيد تا كجا در نا كجا اقبال پوچ جستجو در لحظه ها دنبال پوچ اين جهان بر ما به قدر يك دم است درك لايدرك سراسر ماتم است من زمان را لا زمان پر مي كشم از مكان تا لامكان سر مي كشم تا كه در يابم كه ايزد دور نيست هيچ انساني به غم مجبور نيست معرفت آن انتهاي شادي است وصل يزدان لحظه ي آزادي است
|
|