|
حیوان گناه کسی گویی که در من زندگی کرد
و با من آرزو هایش ادا شد
ولی این تن که مشمول گناه است
در این بازی چه ناراضی فدا شد
کسی در من صدای دیگری بود
که با فریاد من را شاد می کرد
صدایی برتر از اصوات وجدان
که روحم را ز غم آزاد می کرد
کسی گویی که چشم دیگرم بود
و آن نادیدنی را خوب می دید
و تن در خواهش این ناجوانمرد
همیشه خویش را مغلوب می دید
کسی از پشت دیوار وجودم
میان بند بندم خانه می کرد
و این مهمان شادی های منفور
مرا از کرده ام دیوانه می کرد
کسی انگار با من حرف می زد
و دنیا را چه بد تفسیر می کرد
ولی با این همه ، آن حرف بد هم
چه راحت در دلم تاثیر می کرد
کسی انگار در هر لحظه ام بود
و از لذات بی اندازه می گفت
و من با خود خیالم این چنین بود
که او با من ز چیزی تازه می گفت
مرا آنقدر در پوچی فرو برد
همان حیوان که روی دیگرم بود
که وجدان از ملامت راحتم کرد
و میل هر گناهی در سرم بود
میان ارتباطی خارج از شرم
مرا آن اهرمن بیچاره می کرد
و آن حرمت که در الفاظ جاریست
به تیغ بی حیایی پاره می کرد
و من سرخوش از این بی خود شدن ها
به نحوی زشت روحم سنگ می شد
نه مثل آن زمان بچگی ها
که دل برجا نمازم تنگ می شد
میان من چه حیوانی رها بود
گناه آن آتش همواره سوزان
و آن شیطان که بر هیزم به رقص است
و شب می سازد از روز فروزان
گناه این میهمان سال ها پیش
هنوز از این تن غمگین نرفته ست
گمانم در جهان از بار بر دوش
کسی چون من چنین سنگین نرفته ست
ولی روزی به خود گفتم که باید
خودم را از گنه تطهیر سازم
چرا باید که در تکرار باطل
وجودم را ز بودم سیر سازم
که در آن لحظه های مطلق ننگ
همیشه خنده های پر صدا هست
دگر فرصت برای گریه ای نیست
که در سجاده های بی صدا هست
اگر بر عشق نا حق مبتلایید
به میل حق فراموشش بسازید
که گرمای حقیقت را سرانجام
در آن گرمای آغوشش ببازید
سبک باری ز قید بار سنگین
به دوش بندگی راه نجات است
و پیوستن به خیل حق پرستان
وصال بی مثال کائنات است
|
|